تبليغاتX
خونه یه دیوونه
خونه یه دیوونه
*~*~استجابت~*~*

سلام دوستای عزیز خوبید؟ بالاخره آمین ها کارساز شد و خداوند دعای مارا به استجابت رسانید

خداوندا! بابت همه چیز و بالاخص موضوع مذکور از شما متشکرم و همچنین از شما طلب توفیق روزافزون دارم. باتشکر بنده حقیرتان

خولاصه که وقت گیر آوردم که بنویسم یا بهتر بگم تایپ کنم

تو این چند وقت خیلی اتفاقای جالب افتاد

با خاله اینا آشتی شد

داداشمو زنش دادیم قوربونش برم انقذه دامادی بهش می اومد ماه شده بود زنش هم بهش میاد خداییش هم دوتاییشون خوبن و مال هم امیدوارم خوشبخت بشن

خولاصه اینکه کل ماه رمضون رو با استرس اینکه مراسم خوب برگزار شه سپری کردم  چون بین چهارتا خواهر داداشم فقط من مسوول شدم که لوازم و مایحتاج مجلس رو فراهم کنم پدرم در اومد خواهر بزرگه که همش دنبال خرید عقد بود که باهاشون بره که داداشه تنها نباشه و سر خرید یه نفر و باخودش برده باشه خواهر یکی مونده به بزرگه پاش شکست و گچ گرفت و زمین گیر شد تا سه هفته بعد از عقد کنان خواهر یکی مونده به منه هم که مدام دنبال کلاس فیلمبرداریش بود و من بخاطر همین موضوعات نتونستم کلاس فیلمبرداریمو ادامه بدم و از دور حذف شدم ولی فدای یه تار موی داداش و زنداداش ( هرچند خواهر شوورم اما خدایی دوسشون دارم حالا درسته یه خوده جذبه دارم ولی تو دلم هیچی نیست )

خولاصه که خیلی سخت گذشت تا جشن رو برپا کنیم اما بازم یه کم و کاستی هایی از نظر من داشت مثلا نباید میرفتم اتاق عقد رو تزیین کنم که دخترخاله هام بیان توی کارای ناهار کمک کنن و بعدش منت بذارن اصلا دوست نداشتم اینطوری بشه

من سعیمو کردم که خواهر بزرگه رو قانع کنم که من نرم اما کله که شق باشه همینه دیگه

ظهرش هم که اومد م خونه ناهار نخورده انقدر عجله کردم که برم دوش بگیرم پام خورد به در حمام و دو ساعت تمام خونریزی کرد و بدتر از همه اینکه دقیقا لحظه ای که میخواستم راه بیفتم که برم و سر عقد برسم لباسم پاره شد و اون لحظه موقعی بود که به بدشانسی خودم ایمان کامل اوردم

آخرم بعد از عروس و داماد رسیدم و وقتی فیلم رو دیدم کلی حرص خوردم که موقع اوردن عروس هیچ کس یه تخم مرغ زیر پای این دو تا بی زبون نذاشت و هیچ کی واسشون کلللللل نکشید و ....... خشک و سوت و کور رفتن نشستن سر جاشون. خلاصه بعد از اینکه عروس بله رو گفت رسیدم و از اون به بعدش رو خودم در دست گرفتم. تقریبا به بهترین نحو برگزار شد ولی یه کم اذیت شدم و حرص خوردم چون عروس شرط کرده بود که توی مجلس من دوست ندارم بزن و برقص باشه ( عروسمون طلبه هست) و داداشم قبول کرده بود و کلی هم استقبال کرد اما مگه فامیلا گذاشتن بی حرف تموم شه شب قبلش رفتن رو مخ مامانم که باید بزن و برقص بشه  مامانم با نهایت لج و لجبازی فامیلاشو دور خودش جمع کرد که باید باید فامیلام بزنن و برقصن اما بازم نذاشت و ما هم باالطبع قولمون بی سر و صدا فامیلا رو اوردیم خونه و اینجا براشون سی دی و اهنگ تهیه کرده بودم که همینجا قر بدن و دلی از عزا در بیارن و همینطور هم شد (فامیلامون یه خورده قرتی اند و کلا شمالی ها دلشون از عروسی و مجالس شادی به همین سر و صدا کردن خوشه) خولاصه تا یازده شب همینجا ترکوندیم و خودم هم برای اینکه دل داداشه خوش باشه که خواهر کوچیکه ام میخواد دلم خوش باشه براش محلی رقصیدم

خلاصه اگه بخوایم این نکته های کوچیکو نادید بگیریم جاتون خالی خوش گذشت داداشه هم ازم راضی بود چون در اصل میخواستم دل داداشه رو بدست بیارم از اینکه واسش کلاس نذاشتم و کلی تزئینات و کلاس خرج وسیله ها کردم و هر چی میخواست جور کردم  

توی این مدت شدم دوزنده شلوار شیرازی ( امید ندارم که همه بدونن شلوار شیرازی چیه؟ اما اگه امکانش جور شد براتون از دست دوز خودم عکس میذارم که ببینید و اشنا بشید )

درامدش بد نیست روزی 4  5 تومن البته خیلی خسته میشم چون سنگینه 

راستی امتحان دادم اون دو واحد افتاده ام رو قبول شدم و دیپلمم رو گرفتم  ان شاالله قسمت دوستان زیر دیپ

ننه هه اصرار داره که برای کنکور بخونم اما اصلا توی مودش نیستم و کلاس کنکور رو بهونه کردم چون میدونم پولشو نمیدن همین دیپشو به زور گرفتم واسه چی دوباره خودمو توی تلاطم بندازم که اگه قبول نشدم باز بزنین توی سرم که تو به هیچ دردی نمیخوری؟

رفتم عکاسی ببینم شرایط این مونتاژکاری که میخوان چیه؟ گفتم دیپ کامی ام

گفت برو بیرون

گفتم خیلی ممنون

گفت  باید مونتاژکار حرفه ای باشی  

گفتم چطوری بشم؟

گفتم باید بری آموزشگاه یاد بگیری  با مدرک برگردی

زنگ زدم گفتن 590 خرج داره دو ماهه یاد میگیری حالا همه اینا هیچی من چطوری این همه راهو از ورامین تا صادقیه تهران برم؟ اونم با این اخلاق گند تهمتی اینا برم تهران برگردم بهم میگن دیگه تو دختر نیستی ولمون کن بابا بعدشم کیه که این 590 رو بهم قرض بده؟

بعدش اومدم توی همین دخمه خودم نشستم به دوختن شلوار شیرازی خودم

هنوزم رو مخمن که بخون برای کنکور اما تا کنکور انگل کی باشم و خرج و مخارجم رو از کجا بیارم و از کی بگیرم ؟ من از جیره خواری متنفرم تا زنده ام نون بازو میخورم حتی چندرغاز

پسر عموم ازدواج کرد و همه رو با این کارش خوشحال کرد یعنی در اصل آذر خانوم همه رو خوشحال کرد چون کسی امیدی به ازدواج رشید نداشت ( رشید وقتی کوچیک بود یه دستش رفته توی خرمن کوب و سه تا از انگشتای دستشو به طرز فجیعی از دست داد و همه رو متاسف و متاثر کرد )

توی عقد کنان رشید هر چند فقط یه ربع  آخر رسیدیم اما همه فامیلای بابا رو دیدیم و همه خوشحال بودند و کلی هم ما رو تحویل گرفتن  در صورتی که اصلا چنین انتظاری نداشتیم بهر حال از همشون ممنون

مادر شوهرخاله  رضا  فوت کرد جمعه گذشته  رفتیم ختم خدابیامرز  خدایا بی زحمت بیامرزیدش!  ممنونم

روابطمون با آقای دلبر روز به روز بهتر میشه و خدمت دوستان جسارت نباشه همدیگه رو دوست داریم و بی تردید به سمت زندگی مشترک پیش میریم خداییش توی اون بهبهه ی عقد کنون داداش خیلی از نظر فکری و روحی کمکم کرد جا داره ازش تشکر کنم و بگم حسابش باشه واسه بعد از عروسی خودمون  زیاد وارد جزئیات نشیم بهتره

داشتم میگفتم

نصیر دانشگاه علمی کاربردی قبول شد داره میره خدا بهمراهش براش ارزوی موفقیت دارم

اتفاقات زیاد بود اما چیزی به اون صورت یادم نمیاد که براتون بگم

در حال حاضر دو سه تا کتاب دارم که بخونم میخوام برای یکی از مشکلات جسمیم برم دکتر

(راستی گفتم دکتر یاد افسردگیم افتادم هنوز دارمش اما بعضی اوقات کلا بهترم به میزان 10 درصد بهتر از قبلا)

خیلی دوست داشتم که میکسر بشم اما نشد هنوزم دنبال اینم که ببینم میتونم یه اموزشگاه توی همین محله خودمون پیدا کنم که دردسرش کمتر شه شایدم بتونم از جایی وام بگیرم یا از کسی. البته زیاد امیدوار نیستم اخه میدونید چیه؟ از کار خیاطی که یه کار نفرین شده هست خیری درنمیاد! خسته کننده هست بعدش هم کارگاه در شرف جمع شدنه این منم که سر پا نگهش داشتم اما وقتی واسه من دردسر داشته باشه دیگه کسی نمیمونه. راستش نمیصرفه

عوضش میکسری یا فیلمبرداری یه کاریه که هر چقدر پیش بری باز جای پیشرفت داره مخصوصا واسه من که دنبال پیشرفت و تلقی ام تا باشد که خداوند یاری ام کنند

میبینید یه دیوونه همیشه دیوونه هست و  هیچی نمیتونه عوضش کنه

راستی روحیه ی دیوانگیم یه جا کشف شد اما بازم خسبید یه نفر یه جا به افکارم بها داد و شدیدا روحیه گرفتم اما ادامه نداد اما امیدوار شدم که یه وقتی میرسه که این افکارم مشهور بشه  چیکار کنم دیگه یه دختر متولد دی همیشه دنبال شهرته اما از اعتماد به نفس کم میاره و عقب میمونه البته اونم دیگه اینروزا با پیشرفتی که علم کرده قابل ماله کشیه و البته بتونه کاری.  امیدوارم به مشهور شدنم و شما رو هم امیدوار میکنم

تا مشهور شدنم زیاده اما قول میدم حتی یک لحظه از عمرم هم باقی مونده به شهرت برسم بعد بمیرم تا اسمم بمونه نه فقط اسمم بلکه یه استارت واسه آیندگانم باشم و اونا رو به سمت پیشرفت سوق بدم

از خداوند منان خواستارم که این سوال من را مورد لطف و استجابتشان قرار دهند البته هماره شاکر الطافشان هستیم و خواهیم بود.

دوستان عزیزم تا استجابت دوباره دعای پست قبل به خدای بزرگ میسپارمتون و از خداوند موفقیتتون و دلخوش بودنتون رو تقاضا دارم

به امید دیدار

 



| *| نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11 و ساعت 0:22 توسط دیوونه |
*~*~من هنوز زنده ام ~*~*

سلامی برای پس از مدتها نمیدونم چی بنویسم ولی خیلی دوست دارم بنویسم از این همه مدتی که نبودم

نمیدونم چرا هر وقت میخوام بنویسم وقتم برای نوشتن کمه  ولی دوست داشتم به دوستانم بگم که

هنوز زنده ام و خواهم نوشت

اما این بار مجبورم به یک دعا بسنده کنم تا دفعاتی دیگر

الهی آمین یادتون نره

بار الها! به من فرصتی ده تا به این وبلاگ که دوسش دارم و بهش عشق میورزم و دوست دارم که همیشه آپدیت باشه صفایی بدم و تازه اش کنم

میدونم دعامو با لحن جالبی نگفتم اما این چیزی بود که واقعا از خدا میخوام و دوست دارم حالا هر جور و با هر لحنی که خودتون میپسندید بخونیدش و همچنین منو از دعای خودتون بی نصیب نذارید

دوستون دارم دوستان گلم

پس تا به استجابت رسیدن این دعا خدانگهدار

به امید دیدار

 



| *| نوشته شده در شنبه 1388/08/02 و ساعت 10:27 توسط دیوونه |
*~*~بی وفایی~*~*

سلام

18 سال قبل دختری در خانواده ای متولد شد

18 روز قبل چیزی شنید که گویی چشم از جهان فرو بست

او دختری دی ماهی و پر از عاطفه و احساسات بود وابسته به تمام پیوندهای خانوادگی و احساسی و قلبا عاشق. هرگز خانواده خود را نادیده نگرفت هرگز خودش را بدون خانواده اش تصور نکرد و نخواست.

در سینه دلی داشت که برای آنها تپید و .....................

خودتون حدس بزنید چه اتفاقی براش افتاده

شاید به این حد نبوده اما با توجه به ویژگی هاش براش خیلی بزرگ بود و تکان دهنده

منو از نظراتتون بی بهره نذارید

ممنونم




| *| نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/13 و ساعت 18:16 توسط دیوونه |
*~*~بر باد رفته ~*~*

سلام

جمع و جورتر نوشتهایم گم شده یعنی امیدوارم که گم شده باشه

مشکوکم مشکوکم به تو...

از دست بعضی آدمای فزول

خداوندا مارا از شر انس فزول و جن  محفوظ بدار

آمین

 بازم مینویسم اما این بار  روی کاغذ نمیارم که کسی بتونه برش داره یا به قولی گم بشه

کمپلت سروتهشو توی همین وبلاگ هم میارم

یادمه یه بار که به  وبلاگ یه خانوم کوچولو سر میزدم توی درباره وبلاگش نوشته بود از اونجایی که مادرم در پیدا کردن دفتر خاطراتم استاده نوشته هامو توی این وبلاگ مینویسم

حالا حکایت منه

مامانم سواد نداره ولی حالا اون خانوم کوچولو رو به خوبی درک میکنم

تا نوشته های دیگرم که دوباره ای باشد برای سلامم خدانگهدارتان

: اوا دیوونه دوباره رفتی توی فاظ شعر و شاعری که

:: نه گلم زیاد امیدوار نباش

: چرا؟؟

:: وقتی ذوق و قریحه آدمو از توی دفترش بردارن و منتظر واکنشش باشن ...... من که اصلا به برگشتن احساس بر باد رفته ام (یا به عبارتی احساس توی کیف فلانی رفته ام) امید ندارم

: واقعا که کدوم آدم دور از جونی با احساس تو چنین کاری کرده؟

:: اوا چی بگم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون باشه این دختره مذهب ( و هق هق و  اشکی که به خاطر این موضوع شنیده و دیده میشه)

اشکم

: وا چه دلیلی برای این کارش داشته؟

:: نمیدونم نمیدونم شاید میخواسته ببینه توی خلوت من و توی ذهن من چیز غیر مذهبی پیدا میکنه یانه ؟ (و زار زاری که برای این نفوذ بی اجازه میزنه و : سر :: رو میگیره به بغل و همدردی میکنه باهاش)

 

بغض و زار زارم

: واه واه واه بلا به دوره خواهر اسفند دود کن چشمت میزنن با این احساسات لطیفی که تو داری خواهر برات بمیره ( همچنان زار زار تا صفحه سیاه شه و پرده بعد شروع بشه )

سردرآور نوشت: دوستان عزیز قبلا هم براتون گفته بودم ولی حالا برای دوستای تازه وارد میگم که همراه بشن با متن بالا

: و:: دو خود درون و تخیلات خواهرانه ایه که دیوونه  از این دو تا خود توی ذهنش ساخته

تذکر: برای اینکه شما هم به این روز نیفتید زیاد به این موضوعات توجه نکنید

تا پرده بعد که باز بشه خدا حافظتون

 



| *| نوشته شده در جمعه 1388/02/04 و ساعت 15:29 توسط دیوونه |
*~*~ول نوشت~*~*

مریضمون بد حاله . خدا نکند این کلمه از زبانمان جاری شود. از خدا میخواهیم که همه بلاها و امراض را از این خانواده و عزیزان این خانواده و اطرافیان و.... دور نگاه دارد.

آمین

تعارف میکنید؟ این کلام را حفظ کن

گوش مالی هم بد نیست

چرا این کلمات یه دفعه اومد سراغم و از ذهنم رد شدن؟ خدا عالمه

راستی

.

.

نمیدونم چی میخوام بگم

اگه ب شما اینطوری میگفتن شما چی میگفتید؟

بعضی چیزها واقعا نگران کننده است. مانند این که بدانی مادر و خواهرت به مدت 1 روز در خاک غریب اسیر حکومت نظامی آمریکای ملعون بوده اند و صد در صد ترسیده اند. من نتانم به خاطر این موضوع تا صبح خواب راحتی را داشته باشم و صبح ساعت 6 صبح برای دیدار فامیل آماده شی و بی خوابی بکشی و خیلی بد است که به خاطر بعضی مسائل نتونی آقای دلبر رو به خوبی ببینی و با عرض معذرت کونت بسوزه .

این همه هزینه شد اما نشد شاید اگه نمی شد بهتر میشد اما شد که شد اشکالی نداره که شد. اما برای روحیه ام بد نبود اما وقتی شد و نشد این جانب یه حالی شد که یه ذره از اعماقش سوخته شد یا بهتر بگم برشته شد ولی اشکالی نداره شد که شد نشد که نشد

:بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــع مرده شور ببردت چه خبره ؟ هی شد و نشد راه انداختی تمومش کن دیگه

:عذور میخوام ببهشید

به نظر شما آیا آقای همسر در چنین شرتیطی با من اینگونه خواهد بود؟ ( نکات مبهم خفته در آینده )

خوش به حال لیلی قصه. او هیکل زیبایی دارد. چشمان دلربا و نام دلپسند مرا . وای که وقتی او را نظاره میکنم  از خود بی  خود میشوم و محو تماشای او میگردم

راستی مگر خاله ها میبایست رنگ مانتوشان از رنگ مانتو خواهرزاده شان تیره تر باشد؟ راستی کی این قانون را نهاده؟ بر چه اساسی؟

از دختر عمو مخروطی زیاد خوشمان نیامد

نی نی چقدر زیبا شده چشمانش هم زیبا است و هم خوشرنگ و هم درشت. حیف نی نی نبود که دکی چنین مشکلی را برایش پیش بینی کرده ؟ امیدوارم زنی بنام و و متکی به نفس و استوار و خود جوش و محکم شود .

خانم ور چرا آن شب آن گوشه نشسته بود؟ یعنی از صرفه جو میترسد؟  به هر حال میبایست تمکین داشته باشه ناسلامتی ما فامیل همسرش بودیم

به موقع نوشت : نمیدونم  سر از مطالب در آوردید یا نه به هر حال این مسایل مدور داخل ذهنم بود مجبور بودم بیان کن اگه نه میترکیدم در اصل مغزم میپوسید

بازم دارم البته یه کم بهتر از اینایی که خوندیده بخاطر همین میذارم توی یه پست دیگه

تا پست بعد (دو دقیقه دیگه شروع میکنم به نوشتنش) بای

 



| *| نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01 و ساعت 17:44 توسط دیوونه |
*~*~قاتی پاتی~*~*

سلام نمیدونم واسه چی دارم مینویسم یا چی میخوام بنویسم یا چه مناسبتی داره که من میخوام بنویسم اما چیه نمیدونم چرا دارم مینویسم اصلا چی میخوام بنویسم چه جوری میگذره
ووی ووی ووی چه ذهن شلوغ پلوغی . چقدر چرت و پرت ازش در میاد. چقدر بی تمرکز. چقدر مزخرف. چقدر پی در پی و قاطی پاطی و بی نظم.
الان دارم اهنگ گوش میدم
خاکم نکنید خاکم نکنید بذارید اونم برسه دوم دارام دوم دارادام دارارام
خاکم نکنید بذارید اونم برسه بذارید اونو ببینم وقتی به حرفم میرسه خاکم نکنید هنوز عشقمو ندیدم این همه اماده شدم یه کفن دورم کشیدن تابوت منو بذارید انم بگیره حس کنم عاشقمه وقتی که گریه اش میگیره اشکای اونو کی به جای من کنه پاک ؟ خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خااااااااااااک.
خاکم نکنید بذارید اونم ببینه پیکر اشفته من بی رمق روی زمینه خاکم نکنید بش بگید حالا که مردم توی این جشن خشک و خالی اونو به خدا سپردم
بعد رفتن من دو سه روز تنهاش  نذارید روی سنگ قبرم ایینه و شمعدون بذارید میبینی چی شد عشق ما دو تا عاشق تو مرد  م  م م  مجید خراطها
چرا جدیدیاش این طوری شدن ؟ قدیم ندیما اهنگا و شعرا رو ادم میشنید عشق میکرد ادمو توی فکر فرو میبرد همه یه پا ادیب شده بودن این جدیدیا پشت سر هم میگن میگن میگن هرجاش توش گیر کردن ته جمله شون یه فحش به لیلای  عشقشون میدن و سر و تهشو هم میارن الحق و والانصاف این جدیدا صدای خواننده همش تکسته و قدیمیای باحال شعر 
همش حرف از خیانته و منت کشی لیلی آهنگ و پایین اوردن شان و قیمت جنس مونث در حالی که قدیم همشون به ذکر خیر و یا به قول خودم حمد و سنای این جنس پرداخته میشد و اگر هم حرف از بی وفایی معشوق بود این نارضایتی رو با زیبایی تمام نشون میدادن نه با فحش و نفرین و فلاکت دیگه همه عالم و ادم میدونن که عاشق واقعی معشوقشو نفرین نمیکنه از رپ هاش دیگه نمیگم که دیگه اوناش قابل به گفتن نیست اگه گوش داده باشید متوجه میشید که چه انتظارای بی خودی از زیدشون دارن و چقدر بچه بازی و عدم تواضع توش بیداد میکنه همش شاخ و. شونه کشی و بی شخصیتیه و نوعی خود بزرگ بینی توی شخصیت خواننده هاش دیده میشه (بهتره که دیگه ازشون نگم ) یه دسته دیگه هم که خودی نشون میدن و طوری این صدا رو پیچ و خم میدن و نفس نفس توی صداشون ول میکنن که دل هرچی مخاطبه میندازن توی بخار آب صدو بیست درجه و طوری خودشونو مظلوم نشون میدن که نه تنها خودشون نفرین میکنن معشوق رو بلکه شنونده هم مایل به این نفرینها میشه
یه دسته دیگه هم پیدا میشن که میان تمام تمیلات و تمناهای جسمیشون رو  توی یه اهنگ خلاصه میکنن که این دسته توی آهنگای رپ بیشتر یافت میشه
یه سری هم انقدر کم اوردن که میرن روی اهنگای قدیمی شعرای در پیت جدید میذارن و اهنگو ضایع میکنن
حالا شما برید غزلای قدیم رو گوش بدید ببینید که همه اینا رو جمع کنید به یه اهنگ معین نمی ارزه
البته نا گفته نماند که برخی از جدیداشم هستن که غوغا به پا میکنن مثل رضا صادقی
البت کل متنی که در فوق خوندید از دید منه ها من این حقو ندارم که سلیقه خودم رو روی افکار شما اعمال کنم هرکی هرجور دلش میخواد نگاه میکنه و برداشت میکنه کلا دارم میگم برداشت آزاده
میبینی دوست عزیز این دیوونه یه وقتایی اونطوری قاته مثل اول همین پست یه وقتایی هم یه حرفایی میزنه و یه جرقه هایی میزنه که شاید در کل سال سه چهار بار از این جرقه ها بزنه
این یکیو دیگه به بزرگی خودتون ببخشید تحملم کنید


| *| نوشته شده در شنبه 1388/01/08 و ساعت 0:0 توسط دیوونه |
*~*~امسال و پارسال~*~*

سلام خوبید؟ منم ای بد نیستم

نمی دونم شاید نوشته ههای من زیاد جالب و رغبت آفرین برای شما نباشه که دقایقی رو برای خوندنش صرف کنید اما به هر حال مینویسم تا با چرخ خوردن زیادی این حرفا توی ذهنم منگ نشم 

ناشکری نمیکنم پارسال هم بد نبود اما سال قبلش سال بی نظیری بود برای من البته از نظر درآمد شب عید و عیدی و... همه چیز خریدم و مقداری هم برای سال تحصیلی که ۶ ماه بعدش شروع شد موند خدا رو شکر اما سال قبل کمتر بود و امسال کمتر کمتر بازم خدا رو شکر میکنم که همین کم رو روزیم کرد

خدایا! شکرت

از نظر روحی بعضی اوقاتش خوب بودم و بعضی اوقاتش پرتنش و مظطرب کننده بود به خصوص شش ماهه اولش البته اگه بخوایم دقیق نگاه کنیم یه قسمت برداشته شد و در نیمه دوم سال یه قسمت مزخرف بهش اضافه شد یعنی بازم همون شد و بیشتر اوقاتش هم افسرده البته افرادی چون اقای یونا هم در راستای رفع این بیماری مزخرف خیلی کمکم کردن اما به دلیل اینکه بعد از مدتی تصمیم گرفتم ازش دور بشم اثراتش زودگذر شد نمیدونم چرا اما یکی دوبار آخر که داشتیم با هم صحبت میکردم یه حسی بهم گفت داری خر میشی و ازت سوء استفاده میشه منم به یکباره این تصمیم رو گرفتم. چند شبه اقای یونا بدجور به خوابم میاد و ازم خواهش میکنه که برم پیشش اما من تصمیم خودم رو گرفتم. چند روز قبل از سال نو با جوگیر و مذهب رفتیم عبدل آباد توی راه در نهایت ناباوری توی یه ماشین دیگه دیدمش اما اون منو ندید و از این بابت خوشحالم اصلا بی خیالش بابا موضوع مهمی نیست که من دارم این همه بهش میپردازم

از نظر معنوی یه کم به خودم اومدم و دیدم که نسبت به سالهای قبل خیلی بی توجه شدم و سعی کردم این وجهم رو اصلاح کنم و شکرخدا کمی تا قسمتی راضیم البته در این مورد باید اون بالاییه راضی باشه و من به لطفش امیدوارم

از نظر درسی اوایلش سخت بود اما بعدش نسبتا خوشحال کننده بود و باز هم شکر خدا

از نظر اجتماعی خب یه دوست خوب داشتم که از گوهر وجودش لذت بردم و دیگر دوستانم رو هم بیشتر دوست داشتم هر چند دوری همشون واسم سخت بود اما مجبور شدم تحمل کنم

با خانوادم مشکلات زیادی داشتم که حل نشد و امیدم به تلاشم در سال جدیده

توی مغازه مشکلات زیادی داشتم که هنوز حل نشده و تصمیم سال جدید من در این مورد اینه که زیاد اینجور چیزها رو پی نکنم تا خودش حل بشه

الان که دارم اینو مینویسم دارم فکر میکنم به این که مشکلاتی که با خانواده داشتم هر سال حل نشده میمونه پس بهتره که نذارم مانع پیشرفتم بشه اصلا بهتره که بهش فکر نکنم و ساده از کنارش رد شم

راستی فکر کنم خواهر دلبر ازم ناراحت شده که باید از اون هم دلجویی کنم (باید بذارمش توی برنامه )

میبینید چقدر فرق کردم دختر خوبی شدم هر شب با یه برگه و خودکار روزم رو تموم میکنم یه کم مابین خودم و خدا مینویسم و در آخر برنامه روز بعدم رو

از نظر روابطم با دلبر محکمتر و کمتر شده که این مورد رو خودم ایجاد کردم و سعی کردم تحت کنترل خودم بگیرمش

خب هم از پارسال گفتم هم از امسال بازم اگه چیزی یادم اومد حتما مینویسم

دوستون دارم

سال خوبی داشته باشید

این تصویر هم تقدیم به شما دوست عزیز

سال نو مبارک



| *| نوشته شده در یکشنبه 1388/01/02 و ساعت 11:52 توسط دیوونه |
*~*~پس از مدتها........!!!~*~*

سلام رفقا

توی این مدتی که نبودم اتفاقات زیادی برام افتاد امیدوارم وبلاگم خواننده هاشو از دست نداده باشه

به طرز فجیعی خودمو با کار خیاطی درگیر کردم تا بالاخره تنه دوزی رو یاد گرفتم و حالا شدم تنه دوز و میتونم یه پیراهن رو به تنهایی بدوزم از این بابت نه خوشحالم نه ناراحت خوشحال نیستم چون بیشتر خودم رو با کار پر دردسر خیاطی دم خور کردم ناراحت هم نیستم چون در آمدش از پست قبلیم بیشتره البته اگه بذارن

مامان مریض شد و دکترا گفتند سکته مغزی کرده و من خودم رو مقصر میدونستم چون دقیقا از صبح همونروز دردش شروع شد که من با زنه دعوام شد بخاطر اینکه جوری با من حرف میزد که منو توی مغازه خودمون اضافه قلمداد میکرد و من طوری حرفشو به خودش برگردوندم و زدم توی ذوقش که گریه اش در اومد خوب کردم خوب کردم خوب کردم میخواست مثل آدم بشینه کارشو بدوزه و از همون طرف هم بره الان حدود دو ماهه که اصلا به روش نیگا نکردم چه برسه به کلامی صحبت اما بعدش معلوم شد که هیچ گونه سکته ای مامان نکرده بود و یکی از مهره های گردنش ملتهب شده بود

اینایی که توی بند قبل گفتم خیلی خفن ترشو در نظر بگیرید اتفاق افتاد

من هنوز بانک اطلاعاتی رو قبول نشدم اما بقیه تجدیدی هامو پاس کردم

پسر دایی انترمو میخواستم حالشو بگیرم اما نشد و من این وسط شدم بد الهی ..........

خیلی اتفاقای دیگه هم افتاد اما اصلا حضور ذهن ندارم که همشو بگم اما چیز مهمی که بود این که من این آخر عمری فهمیدم که دارم توی چه لجنی زندگی میکنم گفتنش خیلی برام سخته که بگم چشم آبی معتاد شده

هضمش برام خیلی سخت بود اما بالاخره باید میپذیرفتم اما هنوز هم باورش برام مشکله

امشب یه خورده خسته ام زیاد حوصله نوشتن ندارم اما قول میدم شبای دیگه حتما براتون بنویسم

راستی آقای دلبر یه وبلاگ خواست که براش درست کردم میخواد ماشیناشو توش بذاره بفروشه

منم قبول کردم

به امید فردا شب

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/22 و ساعت 23:27 توسط دیوونه |
*~*~پس از مدتها........!!!~*~*



| *| نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/22 و ساعت 23:8 توسط |
*~*~اتفاق~*~*

یه اتفاقاتی افتاده که گفتنیه اما حالا اصلا وقت ندارم ببخشید دوستان عزیز



| *| نوشته شده در شنبه 1387/10/07 و ساعت 18:13 توسط دیوونه |